ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

665

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

گرديد . بالاخره سلطان امارت دمشق را به امير على الماردانى داد . او را از حلب به دمشق مأمور كرد و سيف الدين بكتمر المؤمنى را به حلب فرستاد . سپس امير على الماردانى را از دمشق فرا خواند و اسندمر را به جاى او فرستاد . همچنين جاى بكتمر المؤمنى را به مندمر الحورانى داد . سلطان در سال 760 حورانى را به غزو سيس و فتح ادنه و طرسوس و مصيصه و دژهاى ديگر فرستاد . چون پيروزمند باز آمد ، سلطان نيابت دمشق را به جاى اسندمر به او ارزانى داشت . عصيان يلبغا و كشته شدن سلطان حسن و ولايت الملك المنصور و پسر الملك المعظم حاجى در كفالت بيبغا يلبغا از موالى سلطان الملك الناصر حسن بود و از ديگر مماليك نزد او برتر بود . او به سبب آنكه از خواص سلطان بود به الخاصگى معروف بود . الملك الناصر او را بر مدارج دولت فرا برد و امارت داد . آنگاه او را مقام اتابكى بخشيد . از آنجا كه يلبغا پيوسته هواى استبداد در سر داشت بدان مقام كه او را مىدادند خشنود نمىشد و زبان به شكايت مىگشود . شبى سلطان او را ميان حرم خود احضار كرد و همراه با خادمان يكى از موالى خود بازگردانيد . يلبغا اين كينه در دل نگه داشت و در پى انتقام بود . در سال 762 سلطان به برالجيزه رفت و خيمه‌هاى خود برپاى نمود . خاصگى را نيز اجازت داد كه در نزديكى او خيمه زند . در آنجا او را خبر دادند يلبغا قصد عصيان دارد . سلطان او را فراخواند ولى او نزد سلطان نرفت . چه بسا به فراست دريافته بود كه سلطان را با او قصد بدى است . سلطان سوار شد و خود نزد او رفت . جمعى از مماليك و خواص امرا نيز همراه او بودند . اين واقعه در ماه جمادى الاولاى همان سال بود . يلبغا كه او را هشدار داده بودند آمادهء پيكار بود . در برابر خيمه‌ها زد و خورد درگرفت . اصحاب سلطان از گرد او پراكنده شدند . سلطان نيز خود به قلعه گريخت و يلبغا از پى او بود . نگهبانان قلعه در آن دل شب از بيم در قلعه را نگشودند . سلطان به درون شهر خزيد و در خانهء امير موسى بن الازكشى در حسينيه پنهان گرديد . امرا چون ناصر الدين الحسينى و قشتمر المنصورى و ديگران به دفع يلبغا پرداختند يلبغا در بولاق با آنان روياروى شد و تار و مارشان كرد . بار دوم و سوم نيز لشكر آوردند و هر بار منهزم شدند . الملك الناصر حسن با لباس مبدل همراه با ايدمر دواتدار قصد آن داشتند كه به شام بگريزند . يكى از مماليك از اين راز خبر يافت و يلبغا را آگاه كرد . يلبغا كسانى را فرستاد تا او را گرفته نزد وى بردند و اين پايان زندگانى او بود . گويند يلبغا او را قبل از قتل شكنجه داد و او جاى ذخاير خود و اموال سلطانى را نشان داد . مدت حكومتش شش سال و نيم بود .